جهان مجموعه ای از تغییرات است که معمولا در چارچوب ثابتی صورت می گیرد.این تغییرات از آن جهت اهمیت دارند که زمینه های حیات وزندگی را در جهان فراهم می کنند وآن ثوابت از این جهت مورد توجه قرار می گیرند که قواعد ومحدوده ی تغییرات را مشخص می کنند.
جامعه نیز برای حفظ حیات خویش نیاز به تحول و تغییر دارد.در صورتی که ثبات بر جامعه حاکم شود یا رسوب می کند و به تاریخ می پیوندد و یا در هجوم تغییرات دیگر جوامع از میان خواهد رفت.
به عبارتی جامعه ی بدون تغییر در گذشته و هر آنچه از آن گذشته وسنت وابسته بدان است مدفون خواهد شد.
چوامع مختلف انسانی که نیازها ودردها ی متفاوت یامتشابهی دارند همواره تغییرات و تحولات را در جهت رفع آن نیاز ها و درمان آن دردها تمرکز می دهند.مشخصا زمانی که تحولات از بیرون به جامعه تزریق شود با نیازها و دردها ی جامعه همخوانی ندارد -در نتیجه پذیرشی هم برای آن وجود نخواهد داشت وتنها اتلاف هزینه ها و مقاومت ساختارها ی درونی جامعه را به دنبال خواهد داشت.
با تفكر مدرن پيدا كردند
و همين تعارض زمينه را براي جدايي دين و علوم انساني و فلسفه فراهم آورد.
در كشور ما ايران نيز مانند بسياري از كشورهاي اسلامي كه
با وجود تفكر و فلسفهي الهي داراي ريشههاي عميق ديني
در حوزه هاي اجتماعي و تربيتي هستند، بيشترين تعارض
را با تفكر مدرن داشته و خواهند داشت. زيرا از يك سو تفكر مدرن با بخشهايي سنتي تفكر ديني تضاد و تعارض دارد و از طرف ديگر مدرنيته بر خواسته از غرب و محيطي آميخته به مباني تفكر مسيحيت است و به كلي با جوامع سنتي- اسلامي نامأنوس است. در اين ميان روشنفكران جامعهي سنتي وظيفه دارند تا اين تعارض را با ترجمان مدرن داشتههايي فلسفي و ديني خويش به سر فصل يك تمدن و تفكر جديد تبديل كنند. در اين ميان تفكر ايراني- اسلامي نيز در تمام شاخههايي وجودي خويش نيازمند ترجمان به زبان مدرن است. اما در اين ميان مشكلي اساسي در پيش داريم و آن اينكه گفتمان مدرن تنها علوم عقلي و تجربي را (بنا به ذات وجودي خويش) در حوزهي فكرياش به كار ميبرد و از تسلط بر مفاهيم فرامادي و يا بيروني به كلي عاجر است. اين عدم تسلط، كليه مفاهيم خارج از گفتمان را خرافي و غيرقابل قبول تعريف و از زندگي حذف ميكند. با اين تعبير در گفتمان مدرن مفاهيمي چون خدا، عشق و ... تعابيري مادي مييابد. خداي تفكر الهي به خداي اومانيسم تزلزل مييابد و عشق الهي به عشق زميني محدود ميگردد. به عبارتي كليهي مفاهيم فراعقلي و فراتجربي در حوزهي عقلي و تجربي تعريفي جديد مييابد.
((این مقاله در خرداد ۸۴ در نشریه دانشجویی دانشگاه کاشان به چاپ رسید))
آرام آرام -طوفان عادتت می شود.خیال روحت رانوازش می دهدو شکست در تبسم خیال - رنگ فراموشی می گیرد.

چشمانت را که از پشت پلک های شن زده باز می کنی-خیابان غریبی تا انتها رخ می نماید.
احساس می کنی که مرده ای ! نفست گرمی ندارد و دست هایت هم دیگر باد را احساس نمی کند.تنها احساسی که داری گرمی است که در انتهای خیابان نوازشت می دهد.
چیزی به جلو هولت می دهد.
احساس می کنی که داری زمین می خوری ولی تو سر از زمین بر میداری
و به گذشتن اعتماد می کنی!
چشمت کناره ها را می پاید.بی شرمی بد رنگی نگاهت را با خود میبرد آنسوی پیاده رو.کودکی است که چشمان گریانش تمام تنت را می لرزاند.انگار احساسش خواندنی است.هراس رنگ صورتش را برده است.دست های معصومش به سوی تاریکی در تمنای چیزی ایستاده است.انگار چیزی را می طلبد.سعی می کنی خود را به او نزدیک کنی.
باد آرام تر شده و می توانی چشمانت را باز کنی و او را بهتر ببینی.اما گرمی نگاهش و تاریکی دست هایش تمنا و تبری وجودت را به منازعه می کشاند.در نهایت نزدیک می شوی.صورتش واضح تر می شود.چشمانش دیگر لطافت چند دقیقه پیش را ندارد.خشونتی پنهان همه ی لطافتش را می پوشاند.
تندباد آزارت می دهدنمی توانی صورتش را درک کنی.دست هایش تیره شده اند-انگار تاریکی دست هایش را تا نیمه بلعیده است.
قرابت عجیبی وجودت را با او آشنایی می دهد.تنهاییش آزاردهنده است.گام هایت را سریعتر بر می داری ولی فاصله ها با همان شدت گذشته کاهش می یابند.حالا دیگر موهای مشکی و پر طراوتش دیده می شود که مثل علف های هرز مزرعه چشمانش را می آزارد.
می خواهی صدایش کنی-انگار چیزی در درونت امر می کند که در کار رهایی او باشی.حالا دیگر تمام تنش دیده می شود.
دست هایت برای لمسش کمی عجله دارد ولی تنت قدرت حرکت ندارد.چشمان پر التماسش تنها تو را می نگرد-انگار التماسی در انتهای وجودش تو را و تنها تو را با خویش می خواند.
حالا دیگر تاریکی نیمی از تنش را در خود فرو برده است و تو هنوز دورتر از تاریکی بدو ایستاده ای.انگار تاریکی با تو حرکت می کند. هر چه به او نزدیک می شوی تاریکی نیز بیشتر او را می بلعد و همین تو را از نزدیک شدن می هراساند.
ولی تو باید خود را به او برسانی-این چیزیست که تمام وجودت فریاد می زند.زمان را به تندی می خوانی و گامهایت را بلندتر بر می داری.اکنون تقریبا کنار او ایستاده ای.
اما دیگر هیچ چیز نیست جز تو که تاریکی رویت سایه انداخته است.تنها چشم هایت را می بینی که از بیرون تو را می پایند.احساس می کنی بیدار شده ای ولی از گرمای انتهای خیابان خبری نیست.
همه چیز سرد است و چیزی از جنس زجر با تو عجین گشته است.
((مسعود دانشی ۱ بهمن ۱۳۸۴))
به نام گمشده ی پیدای قلب های بیمار
لبهای تشنه در خشکی کویر می ترکدو زمان کوک آخر را می نوازد.شاید برخیزد
ولی فضا یاری نمی کند . آسمان غمگین است و می سراید آخرین
ترانه ها را - شاید ابر گریان غمش بشوید و ضمیر گل شادی نشاند...
ولی ضمیر افسرده تر از آن است که بیداری را به فهم نشاند .
چه رسد که احساس کند...
احساس اسیر لحظه ها ست و غم از لحظه ها پنهان نمی شود.
ذهن آشفته شده و جهان لرزیدن گرفته شاید ضمیر ناله ای دیگر سراید تنوع غم را به
فرسایش کشاند.
ولی ذهن حتی تنوع را هم عادت داده وضمیر یکرنگی پیشه کرده است.
غروب زندگی را به تنفس آخر نشانده ولحظه ها نزدیک اند تا قربت شکست را تجربه کنند.
ناقوسها فریاد می دهند گویا می خواهند جهان را به عزایی عظیم بخوانند.
ضمیر در وصیت دل- لحظه ها را می ایستاند-شاید او را یاری کنند رضایت
را در ایست غم به تماشا نشیند.
لحظه ها ضمیر را به سخن می نشانند-ضمیر گذشته را نوحه خوان فردا می کند.
لحظه ها از بغض فضا می ترکند و نوحه ناتمام می ماند.
ضمیر مرگ را می طلبد و جهان اشک ریزان او را به انکار می نشاند.
ضمیر ضجه زنان مرگ را می طلبد وجهان یکسر او را فرا می گیرد.
آری اینست قصه ی ما و روزگار . روزگار آنقدر مهلت نمی دهد که زندگی
را بشناسی . در هجوم لحظه ها ویرانی نصیبت می کند و در گذشت ثانیه ها
روحت را زیر آوار جنون آور غم خرد می کند بی آنکه بدانی کجا زیسته ای و چگونه...
جنون سراسر لحظه های ماست بی آنکه برایش اندیشه کنیم.
آری جنون راهیست تا زنده بمانیم-نفس بکشیم و دردهای تاریک زمانه
را به فراموشی بسپریم.
و اندیشه آغاز تحول است-تحول از فراموشی دردها و رنج ها به آنچه اندیشه درد می خواند.
وعشق کیمیای تو است.
((این مقاله در نشریه ی دانشجویی کویر در خرداد سال گذشته به چاپ رسید.))
(( معمو لا وقتی انسان چیزی را می نویسد.-هرچند ضعیف و بی معنا باشد چون ساخته خلاقیت اوست دوستش میدارد.هر چه این نوشته به او نزدیک تر باشد و حوادث و احساسات زودگذر و یا خواهش های مادی ونفسانی در خلق آن کمتر تاثیر داشته باشند این علاقه بیشتر می شود. من نیز این نوشته را بسیار دوست می دارم.هم از جهت قرابت زمان نگاشتن آن با حادثه ای که اتفاق افتاد و هم از لحاظ قرابت درونی آن با خودم...))
به نام خدا
آزادی
زندگی اولین واژه ای است که در آغاز به اندیشه ی آدمی خطور می کند.پس از آن منیتی مطرح می شود که این زندگی برایش ساخته خواهد شد و این ساختن آغاز راه است.
اینجاست که وازه ها به انسان هجوم می اورند.در هیمنه ی این هجوم گروهی در فرار از حقیقت جهل جامع پیش میگیرندو گروهی دیگر مسیر را به فهم حقیقت و تجربه ی واقعیت می رسانند.
پیش روی در فهم حقایق_ انسان را به عالمی میبرد که حقیقت در آن زاده شده است و این سفر جز باکوله بار معرفت صورت نخواهد گرفت و اما تجربه ی واقعیت در ابتدا راهی را مینماید تا آدمی برون را با درون مرتبط کند.
در آغاز روح ایده الیست آدمی حقیقتی را که در درون دیده است_ در برون جستجو می کندوحالی را که معرفت بر او نموده به وضوح می طلبد.
در این جستجو واقعیت بر او مسخر میشودو آدمی تفاوت را درک می کند.
آزا دی یکی از همین مفاهیم است که در درون آدمی متولد می شود و جلوه ی بیرونی می یابد.
آزادی از آغاز وجود با آدمی است وبا او خواهد ماند_ هم در درون و هم در برون.در درون آدمی مانند دیگر مفاهیم اساسی تا بی نهایت میتازد و در برون او در تضاد با دیگر مفاهیم واقعیتی را فراهم میکند_ که آدمی خود ساخته است.
هر واژه ای علاوه بر مفهوم درونی_ نیاز به بازتاب بیرونی دارد و هر آنچه آدمی به وجود خویش متعهد تر باشد_ به این مفاهیم در حوضه ی بیرونی و درونی خویش متعهدتر است.
و اما آزادی به معنای عام کلمه در جوامع معانی مختلف و همسویی یافته است.مثلا" در عرفان الهی همه ی صورت های آزادی و خود این مفهوم در وجودی که به خدا و صفات مطلق می رسد_ همسو میشوند.
سخن ما در اینجا اینست که می خواهیم به درون خویش و به خویش متعهد باشیم.
از همین رو آمده ایم تا از اساسی ترین مفهوم وجودی خویش که همانا آزادی است سخن بگوییم ودر سایه ی این آزادی اندیشه کنیم _که سلامت اندیشه دررهایی آن است.در سایه ی هین اندیشه خود را بشناسیم و در فهم این خودشناسی جهان را به تعظیم خویش فرود آوریم.
صدای آزادی_ صدای حقیقتی است که تن ها و روح های فراوانی را در خود غرق نموده و عاشقانه به سوی خویش خوانده است.
در تاریخ و جغرافیای این سرزمین اندک مردان و زنانی در هجوم جهل و تعصب سخن از آزادی رانده اند که گاه و بیگاه زیر چکمه های بی رحم استبداد و خشونت تحقیر - تبعیدو اعدام و زندان را به جان خریده اند.
هدف ما در آزادی سخن از این آزاد مردان وشیوه ای است که آنان را اینگونه مست این آزادی نموده است.
آمده ایم تا بگوییم چگونه آزاد مردانی چون امیرکبیر-مصدق-فاطمی-بازرگان و داریوش و پروانه ی فروهرو... در تاریخ این چند صد ساله ظاهر شدند-سخن از آزادی راندند و خواستند روزگار خویش و آینده را به لطافت این واژه نوازش دهند.
اما خشونت-جهل-تعصب و سنت-نخبه کشی را در اندیشه و عمل به اوج رسانیدند وسوسوی حرکت این تجمع را در هر دوره به شکست ظاهری محکوم نمودند.
آری ما آمده ایم از این جهل بگوییم و بگوییم چرا و چگونه باید بر آن تاخت و چگونه باید از میانش بردو چرا پدید آمده است؟ از جهلی که سالهاست ما و فرهنگ و سیاست و حکومت و مذهب و علم و جامعه مان را در مسیری از رکود و تخریب قرار داده است .و در انتها آمده ایم تا از ایران بگوییم و آرزو کنیم روزی را که لطافت آزادی در سرتاسرش احساس شود ومیدانیم که چنین روزی نمی رسد مگر آنکه در تک تک ما که ایران را معنا می دهیم _آزادی متبلور شود_زیرا که معتقدیم آزادی تا در درون درک و اندیشه نگردد در برون به واقعیتی منجر نخواهد شد. پس ما آمده ایم و می خواهیم که اندیشه کنیم و ازشما نیز می خواهیم که همین را پیشه کنید....
مسعود دانشی_15/8/1384
((این مقاله در آبان ماه سال جاری در نشریه دانشجویی آزادی در دانشگاه کاشان به چاپ رسید))
زندگی از درون یک اندیشه آغاز میشود و
با همه ی خیال ها و واقعیت ها و زیبایی ها و زشتی ها تداوم میابد.
و اگر خوب نگاه کنی می بینی که همه ی آنها زاییده اندیشه توست.
من نیز مثل همه ی شما در اندیشه ی خویش زندگی می کنم
و البته با تنهایی درد آوری که از ذات انسان بر می خیزد .
آمده ام تا این تنهایی را با ورود شما به درون این دنیا بشکنم.
پس خوش آمدید.....