زندگی متناقض نما ترین واژه ایست که تا به حال شنیده ام . زندگی واژه ایست از جنس شادی . شادی که گم شده است . شادی که شاید گم هم نشده کنار لحظه هامان مرده است . ویا شاید نبوده .شاید این واژه تنها آرزویی است درونی که آدمی را به بودن می خواند .
وقتی خوب فکر می کنی می بینی که این آرزو سالهاست که تو را با خود این سو وآن سو می کشاند .
آرزویی که ناخود آگاه هدف زندگی ما گشته است . لازمه ی هدفی این چنین فراگیر و خواستنی دست نایافتنی بودن آن است .
و این بزرگترین رنج بشری است . رنجی که تنها در جنون تسکین می یابد . جنون خواستن ها و دست و پا زدن های مکرر. جنون حرکت وجنون نا مانوس زیستن .
و همین است که ما آدمها را احمق ترین موجودات هستی می سازد . موجوداتی که برای احمقانه ترین اهداف بزرگترین کارها را می کنند . و البته همین حماقت است که همواره امید شاد بودن را در درون آدمی می سازد .
و همه ی این دانستن های مسخره است که آدمی را خرد می کند . چه نیازی است که به چیزهایی فکر کنی که تو را می شکند . تنها چیزی که تو باید بدانی حس بودن است و حس امید . امید به کوچک ترین چیزهایی که شادت می کند .
ای کاش هیچ گاه درد و رنج زندگی مرا به این همه پوچی نمی رساند . شاید باورت نباشد ولی تنها آرزویم آن است که تنها لحظه ای احمق باشم تا آنجا که امکان دارد . شاید همین حماقت مرا از کابوس پوچی به هستی برساند .
درد دل آدمها فقط برای خودشان فهمیدنی است که من هم تنها برای چشمانم نوشتم . اطمینانم نیز از آن روست که خوب می دانم هیچ چشم بیگانه ای زحمت خواندن مرا به خود نمی دهد . برای همین است که بهترین مخاطب برای آدمی چشمان او ست .