تبليغاتX
اندیشه - دین در تفکر مدرن
مسعود دانشی

 

در طول تاريخ فلسفه همواره انديشه هاي عقل گرا با مفاهيم ديني تعارض تاريخي و ديرين داشته‌اند. به گونه‌اي كه پس از حضور و انسجام تفكر مدرن در غرب مفاهيم ديني بيش‌ترين تعارض را با تفكر مدرن پيدا كردند و همين تعارض زمينه را براي جدايي دين و علوم انساني و فلسفه فراهم آورد. در كشور ما ايران نيز مانند بسياري از كشورهاي اسلامي كه با وجود تفكر و فلسفه‌ي الهي داراي ريشه‌هاي عميق ديني در حوزه هاي اجتماعي و تربيتي هستند، بيش‌ترين تعارض را با تفكر مدرن داشته و خواهند داشت. زيرا از يك سو تفكر مدرن با بخش‌هايي سنتي تفكر ديني تضاد و تعارض دارد و از طرف ديگر مدرنيته بر خواسته از غرب و محيطي آميخته به مباني تفكر مسيحيت است و به كلي با جوامع سنتي- اسلامي نامأنوس است. در اين ميان روشنفكران جامعه‌ي سنتي وظيفه دارند تا اين تعارض را با ترجمان مدرن داشته‌هايي فلسفي و ديني خويش به سر فصل يك تمدن و تفكر جديد تبديل كنند. در اين ميان تفكر ايراني- اسلامي نيز در تمام شاخه‌هايي وجودي خويش نيازمند ترجمان به زبان مدرن است. اما در اين ميان مشكلي اساسي در پيش داريم و آن اينكه گفتمان مدرن تنها علوم عقلي و تجربي را (بنا به ذات وجودي خويش) در حوزه‌ي فكري‌اش به كار مي‌برد و از تسلط بر مفاهيم فرامادي و يا بيروني به كلي عاجر است. اين عدم تسلط، كليه مفاهيم خارج از گفتمان را خرافي و غيرقابل قبول تعريف و از زندگي حذف مي‌كند. با اين تعبير در گفتمان مدرن مفاهيمي چون خدا، عشق و ... تعابيري مادي مي‌يابد. خداي تفكر الهي به خداي اومانيسم تزلزل مي‌يابد و عشق الهي به عشق زميني محدود مي‌گردد. به عبارتي كليه‌ي مفاهيم فراعقلي و فراتجربي در حوزه‌ي عقلي و تجربي تعريفي جديد مي‌يابد.

 

 

 به عنوان مثال در تفكر مدرن خداي فرامادي با ويژگيهاي اسطور‌اي به طور كامل از بين مي‌رود، زيرا مفهومي فراتر از تجربه و عقل است.

خداي تفكر مدرن ماي اجتماعي است كه قابل تسلط و تجزيه و تحليل علمي و عقلي در حيطه‌ي تفكر مدرن است. ماي اجتماعي متشكل از تك‌تك انسان‌هاست كه از لحاظ اجتماعي ، فردي و ... تحت تسلط علوم اجتماعي و روانشناسي قابل شناخت و غيررازآلود است و از شناخت علمي به دور نخواهد بود.

تفكر مدرن با اين حوزه‌ي وجودي به كلي با تفكر ديني و فلسفه‌ي الهي تعارض و تضاد دارد و شناخت فراعقلي را به معناي خرافه و احساسات و .... زير سؤال مي برد.

آنچه مسلم است تفكر مدرن با سؤالاتي در حوزه‌ي فراوجودي خويش روبرو است كه از پاسخ به آنها به كلي عاجز است. مفهوم خدا به عنوان وجودي فراماده كه همه‌ي عالم از او منشأ مي گيرد و مفهوم حكمت الهي كه باز لازمه‌ي وجود جهاني منظم معرفي مي‌شود، مفهومي است كه از حوزه‌ي تسلط تفكر مدرن به كلي خارج است و تفكر مدرن جوابي جز ترديد در وجود يا عدم وجود ندارد.

به گونه اي تفكر مدرن را وارد حوزه اي ساخته‌ايم كه قادر به ادراك نيست و همين معضل باعث مي‌شود از مفاهيم فراتر از خويش مفاهيم مادي ساخته و آنگاه به تفسير و توضيح بپردازد. اثبات اين امر نيز به سادگي با استفاده از خود تفكر مدرن ممكن است. به عنوان مثال مي توان همين اثبات را در مورد خدا به عنوان نماينده‌ي جهان‌فرا ماده مطرح نمود.

خداي فرامادي همه‌ي عالم را در هستي خويش آفريده و همه‌ي عالم گونه‌اي از هستي اوست. بنابراين تفكر عقلي و تجربي نيز بخشي از وجود ذات مطلق الهي است. پس اگر بتوان با تمسك به تفكر عقلي و تجربي خدا(نماينده‌ي عالم فرا عقلي) را شناخت علم ما بر وجود خدا محيط گشته و اين با پيش فرض اوليه تناقض عقلي دارد، زيرا هيچگاه زيرمجموعه قادر به عبور از مرز مجموعه بزرگتر نيست.

اينجاست كه نقص تفكر مدرن مانع از همراهي او با مفاهيم فرامادي و فراعقلي مي‌شود و محدوديت ذاتي تفكر مدرن او را به اضطراري دچار مي كند تا از اين مفاهيم فرا عقلي گونه‌هاي مادي بسازد و رمزآلودي آنها را كه ناشي از غيرعلمي بودن آنهاست كنار بگذارد.

از طرفي ما در جهاني زندگي مي كنيم كه حيات فكري و علمي ما وابسته به عقل و علم است و پيشرفت در زندگي وابسته به حركت جامعه اي انساني براساس مباني فكري و عقلي است كه از علم و تجربه حاصل مي شود. در اينجا اگر كمي عادل باشيم لزوم تفكيك قوا را در شناخت مفاهيم دروني و بيروني خويش بهتر درك خواهيم كرد.

انسان در شناخت از مفاهيم دروني و بيروني خويش ابتدا لازم است كه قدرت خويش را و استعدادهايش را بازشناسي كند. بخشي از قدرت انسان كه ناشي از تعقل اوست به حوزه ي شناخت مادي او از مفاهيم درون عقلي باز مي‌گردد كه به علوم تجربي محدود مي شود. بخش ديگر از تواناييهاي وجودي آدمي تعقل ذاتي اوست كه به تنهايي مي توانند هر فضاي مادي يا فرامادي را بازسازي ذهني نموده و آماده‌ي تجزيه و تحليل كند. اين علم بنا به ذات عقلي خويش و عدم حضور عوامل شناختي ناشي از احساسات نسبي آدمي در دايره‌ي عقلي كامل و عاري از خطا مي‌باشد. اين علوم را مي توان در حوزه‌ي رياضيات به وضوح ديد.

با توجه به آنچه گفتيم برخي مفاهيم از حوزه‌ي تسلط هر دوي اين علوم (science- knowledge) خارج است. هر وجودي متعاقباً وسيله ‌شناختي دارد كه انسان متوجه او گشته است. بنابراين رابطه بايد در وجود انسان توانايي نهفته باشد كه قادر به درك مفاهيم فراعقلي باشد و عشق يكي از اين استعدادها است. عشق معرفتي به انسان مي‌دهد كه از شناخت عقلي بسيار بالاتر است و شناخت به وسيله‌ي آن نيز از معرفت عقلي عميق‌تر و وسيع‌تر است. شناخت ناشي از عقل به درك مي‌انجامد و شناخت ناشي از عشق پارا از درك فراتر نهاده و انسان را به ايمان مي رساند. عشق علاوه بر ادراك، انسان را به تسليم مي‌رساند. در حقيقت انسان در معرفت ناشي از عشق علاوه بر فهم يك حقيقت در مقابل آن حقيقت تسليم گشته و بدان سري سپارد. اين معرفت والا محدوديت را از انسان مي ستاند و او را به منبع عظيمي از معرفت متصل مي‌كند كه برخلاف شناخت علمي از شك و ترديد به دور است و مفاهيم را با همان وجود كه هستند بر انسان سرازير مي‌كند تا انسان را در برگيرد، بدون آنكه شناخت به صورت مادي فراهم آيد مفهوم با انسان يكي مي شود تا آنجا كه مي‌تواند انسان را از يك زيرمجموعه به مجموعه متصل نمايد.

 

در اينجا اين سؤال مطرح مي شود كه آيا عشق و شناخت فراعقلي از حقايق بزرگي كه زندگي آدمي بر آنها نهاده مي‌شوند را مي توان با توهم و خرافه يكي دانست و آنرا ناشي از احساسات و روحيات دروني آدمي تلقي كرد و يا بازشناسي عشق واقعي و توهم در حوزه‌ي برون عقلي امري ميسر است؟

بسياري نيز مي‌گويند صاحبان اين تفكر برآنند كه حوزه‌اي فراعقلي درست نموده تا خويش را از ايرادات علمي و عقلي تفكرات بي‌پايه‌شان جدا سازند و در اين حوزه هر آنچه از خرافات به آنها تحميل گشته بنا به معرفت فراعقلي بپذيرند و با پاگذاشتن به مرحله‌ي ايمان شك و ترديد در آن مفاهيم را نيز مخدوش و به نسبيت علوم درون عقلي نسبت داده و يا به محدوديت عقل بخوانند و سرسپردگي به پوچي هاي درون ساخته‌ي خويش پيشه كنند؟

در پاسخ بايد تفكيك حوزه‌ي عقلانيت از عشق و فطرت۲  ا مشخص نمود. عقلانيت حضوري محكم و غيرقابل انكار در حوزه‌ي عشق و معرفت دارد ولي اين حضور, حضوري پوشا و مطلق نيست. عقلانيت بعدي از وجود انسان را به كمال پر مي كند و بقيه‌ي ابعاد را معرفت, فطرت و عشق به كمال مي رساند ولي هر كدام از اين ابعاد ناقض وجود ديگري نيستند بلكه مؤيد وجود يكديگرند. به عبارتي عقل همچون دايره اي است كه در محدوده‌ي صفحه‌ي معرفت مستور گشته, هرگز از اين صفحه خارج نمي شود بلكه همواره زيرمجموعه اي از اين صفحه است و با صفحه تناقض ندارد ولي صفحه را پر نمي كند. بنابراين اگر امري فرامادي با تفسير عقلي به خطا انجامد و به عدم وجود رسيد هرگز در حوزه‌ي عشق و معرفت قرار نمي گيرد بلكه در محدوده‌ي خرافه باقي خواهد ماند. زيرا اولين مراحل شناخت را نگذرانده است.

ما در مفاهيمي وارد حوزه‌ي عشق و معرفت (در مسير فطرت) خواهيم شد كه فراعقلي باشد يعني عقل از پاسخ بدن عاجز گردد ولي مفاهيم غيرعقلي به هيچ وجه در حوزه‌ي حقيقت قرار نخواهد گرفت. بنابراين جز خرافه معنايي نخواهد داشت.

بازشناسي توهم از عشق و معرفت حقيقي با ابزار عقلي امري مسلم و ممكن است. علاوه بر اين مباني شناخت فرا عقلي نيز از درون عقل زاييده مي شود. آنچنانكه لازمه‌ي وجود خدايي حكيم امري است كه در حوزه‌ي عقلانيت زاييده مي‌شود ولي در مرحله‌ي شناخت به پروسه‌اي عظيم‌تر واگذار مي گردد.

از طرفي حوزه ي تفكر مدرن نقص ذاتي ديگري نيز دارد كه جز با معرفت پاسخ داده نخواهد شد. تفكر مدرن بر پايه‌ي اصول عقلي و علمي پاي گذارده شده و در هر شناخت عقلي و علمي ما تنها مي‌توانيم از نقطه اي به نقطه‌ي ديگر سير كنيم. به عبارتي ابتدا با استفاده از شناخت عقلي يا حسي مفاهيم را درك نموده، پس از درك مفاهيم فضايي را بازسازي مي كنيم و در آن فضا با تجزيه و تحليل عقلي به نتيجه مي رسيم. بنابراين بدون داشتن مفهوم و فرض اوليه عقل و علم به طور كامل عاجز خواهند بود و مانند يك سيستم بدون ورودي عمل خواهد كرد. حتي اگر فرض‌هاي اوليه را براساس شناخت عقلي بگذاريم (كه با توجه به آنچه گفته شد امري غيرممكن است) سيكل بسته‌اي ايجاد كرده‌ايم كه نمي دانيم از كجا شروع مي‌شود بلكه تنها بر محيط دايره‌اي مي‌گرديم و از فرض خودساخته به نتايج خودساخته ناشي از تفسير فضايي ذهني مي رسيم كه با واقعيت خارجي كاملاً متفاوت است. مگر اينكه يا مانند تفكر پست مدرن بپذيريم كه حقيقتي وجود خارجي ندارد و يا بپذيريم كه حقيقت خارجي كه مي تواند تحت اصل(مفهوم بديهي) بيان گردد وابسته به شناخت فراعقلي است كه زمينه را براي عقل و استنباط آماده مي كند به عبارتي دين نشانه‌اي است كه از عالم معنا (عالم صفات) براي حصول ذهن آدمي به معرفتي عظيم آمده است تا اصولي را در اختيار تو بگذارد تا زمينه را براي تعقل و زندگي آگاهانه تو فراهم نمايد. به همين دليل است كه علاوه بر ذات تكويني آدمي، دين به عنوان نشانه‌اي از عالم معنا به او اهدا مي‌گردد و تا در استفاده از ذات تكويني خويش راه را به خطا نبرد.

دين به هيچ وجه براي محدود كردن تفكر و عقلانيت آدمي نيامده است. دين براي آن نيامده است تا قدرت فكري را از آدمي بگيرد و چگونگي زندگي آدمي را به كمال بر او بنمايد. بلكه دين مفاهيمي را به آدمي اهدا مي‌كند و راهي را به او نشان مي دهد تا اين مفاهيم را به اصول تبديل نمايد. سپس عقل آدمي با وجود اين اصول به تجارب مي‌پردازد و زندگي را براي رسيدن به اين هدف آماده مي سازد. مسلم است دين اگر در حوزه‌ي چگونگي زندگي آدمي به كمال وارد شود به سنت مي پيوندد و از مفهوم عالي خويش خارج مي شود. دين براي آنكه انسان مسلول و خسته را نجات ‌بخشد و حجت الهي را بر او پايان ‌دهد لازم است به انسان معرفت دهد تا هدفدار گردد و زندگيش معنايي فراتر از وجود مادي پيدا كند.

دين حقيقتي از عالم معنا به آدمي اهدا مي كند تا بتواند زندگي عقلايي خويش را بر پايه هاي محكم استوار سازد. اينجاست كه بنا به گفته‌ي عرفا حجت الهي بر انسان كامل مي‌شود و انسان موظف مي‌گردد، زيرا حقيقتي به حد ايمان براي او به درك رسيده است. برخلاف متشرعان كه معتقدند حجت الهي زماني بر انسان كامل مي‌شودكه قوانين زندگي از اول تا آخر مثل يك فلوچارت سعادت به انسان اهدا گردد تا او در زندگي دنيا و اخرت به كمال برسد.

در حقيقت دين آمده است تا بخشي از ناديدنيها كه از دايره‌ي تسلط عقلي آدمي خارج است بر او بنمايد تا بتواند عقلانيت خويش را بر پايه‌ي واقعيت كار بگذارد و با استفاده از علم و عقل مسير هدفي كه دين بدو آميخته است را پيش گيرد. اين دين هيچگاه در حوزه‌ي عقل با تناقض روبرو نمي شود و اگر روبرو شود بخشي از سنت است كه وابسته به زماني است كه تفكر ديني نياز به اجرايي شدن داشه باشد و آن شيوه‌اي اجرائي امروز به سنت پيوسته است.

با اين مذموم نه حوزه‌ي دين در حوزه‌ي تفكر مدرن و عقلانيت مدرن دخالت مي كند و تئوري مي دهد و نه تفكر مدرن در حوزه‌ي معنويت ديني قدرت دخالت و تسلط دارد. ولي دين به تفكر و عقلانيت مدرن جهت مي دهد و براي او خوراك تهيه مي‌كند، به عبارتي ورودي هاي سيستم را آماده مي كند و نظام عقلاني بشر را بر روي خود سوار مي كند.

اصولي در اختيار انسان مي‌گذارد تا با آن اصول قوه‌ي انديشه‌ي خويش را به كار اندازد و با تعقل مسير زندگيش را مشخص كند.

هر كدام از اين دو نهاد دروني آدمي در صورت فقدان به مسخ و گمراهي مي انجامد . در صورتيكه دين را براي هدايت بشري كافي بدانيم و پايان يافتن حجت الهي را بر انسان ملزوم به تعيين همه‌ي تكاليف و دستورات فوق بشري بر بشر بدانيم او را به دام جهالت و سنت انداخته‌ايم. زيرا دين از عالم معنا مي گويد و ما در عالم ماده زندگي مي‌كنيم. وظيفه‌ي ما اجرايي كردن حقايق عالم معنا در ظرف زندگي خويش است كه اين اجرا چون در حوزه‌ي بشري واقع مي شود نسبي است و به تفكرات، اعتقادات و شناخت‌هاي بشر از محيط پيرامون وابسته است. بنابراين بهترين بنيان اجرايي براي بشر تعقل و علم است كه در حوزه ماده بر اوج مي‌تازد و در هر زمان نسبت به گذشته كامل تر و وسيعتر مي‌گردد و سعادت تدريجي نوع بشر را حاصل مي كند.

در اينجا ممكن است اين سئوال مطرح شود كه براساس تئوري بالا انسان‌ها در هر دوره براي رسيدن به اهدافي كه معرفت دروني برايشان فراهم مي كند با تكيه بر عقل و علم پيش مي‌روند و اين علم و عقل بنا به ذات نسبي خويش مي تواند انسان را به گمراه بكشاند و نتيجه‌ي حاصل از اين رويكرد با آنچه انسان طلب مي‌كند تضاد و تعارض دارد. در پاسخ بايد گفت كه مفهوم سعادت بشر در گرو آن است كه روح خويش را در عالم معنا پر كند و هر صفت در وجود او به خود حقيقت صفت يعني آنچه در عالم معنا است تبديل گردد تا جايي كه طلب به وجود و وجود به انتها ختم شود. اما همين بشر در دنياي مادي زندگي مي كند و نياز دارد كه با مفاهيمي كه وجودش را سرشته‌اند در اين دنيا همخواني داشته باشد. وظيفه‌ي بشر آنست كه از مفهومي كه بدان رسيده دوري نكند و با رسيدن به ايمان از لحاظ معنوي از او خبط نكند ولي مادامي كه در حوزه‌ي ماده زندگي مي كند موظف است كه بيانديشد چگونه مي تواند اين مفاهيم را حتي در پيرايه‌ي خويش بسازد. اين انديشه به او روشي مي‌آموزد و او را وارد فضايي مي كند كه مفاهيم حضور ندارند بلكه مصداق هر مفهوم با عمل او به وجود مي آيد. او با همواره سعي كند مصاديقي از صفات نيكو بسازد اگرچه ممكن است برحسب جهل مادي مصداق با واقعيت يكسان نباشد ولي نفس عمل است كه روح را متجلي مي سازد و خود عمل چون امري مادي است بايد در حوزه‌ي تعقل و علم قرار داد و چون در حوزه‌ي ماده هيچ‌گاه، كمال حاصل نمي‌شود مسئوليتي از بابت نتيجه بر انسان نيست بلكه مسئوليت به مفاهيم معنوي و حركت در اجرايي كردن آنها است.

به عنوان مثال عدالت به عنوان يك مفهوم در حوزه‌ي دين تعريف مي‌شود و انسان بنا به فطرت ذاتي خويش بدان دلبستگي دارد ولي در هر پارادايم زماني انسان به روشي علمي تر جهت اجرايي كردن عدالت مي رسد و اين روش علمي در طول زمان در حال وسعت و تغيير است. بنابراين انسان مؤمن به عدالت موظف است عدالت را در حوزه‌ي عقلايي خويش در جامعه‌ي اطراف خود اجرايي كند تا نسبت به مفاهيم دروني و بيروني وجودش تقارب فراهم نمايد.

و اما اگر تفكر مدرن به تنهايي وارد عرصه شناخت گردد, بنا به نقص ذاتي خود همواره گرفتار شناخت حقايق فرامادي خواهد بود. بنابراين با ايجاد اصول خودساخته بنا را بر پايه‌ي نادانسته‌ها مي‌نهد و يا تنها در حوزه‌ي ماده سخن مي راند و از بعد معنوي وجود آدمي غافل مي‌شود. آري انسان در حوزه‌ي تفكر مدرن و در حوزه‌ي ماده با ماي اجتماعي اومانسيم روبرو مي شود كه از لحاظ جامع شناسي و روان‌شناختي كاملاً قابل تسلط است. هضم فرآيندهاي وجودي اين ماي اجتماعي راه را براي سعادت بشر در جهان مدرن آماده مي كند.

ولي در حوزه‌ي معنويت و وجود والاتر انسان، خداي حكيم مطرح مي شود كه تصور عيني صفات حق است. در اين حوزه دين به ياري ما مي‌شتابد و عشق بر ركاب فطرت مسير را تا حقيقت مي پيمايد.

حال اين دين فطري براي آنكه آدمي را از لحاظ معنوي ظرفيت پذيرش حقايق والاتري بدهد و بر وسعت وجود معنوي و بيفزايد لازم است تعاليمي را به او بياموزد تا در حوزه‌ي اين تعاليم از لحاظ دروني و اخلاقي خويش را آماده‌تر كند. دستورات ديني نيز در اين چارچوب قرار مي‌گيرند تا روح آدمي را از لحاظ اخلاقي و معنوي تزكيه كنند كه با پذيرش اصول بالا مسلم دستوراتي با درون مايه‌اي ناشي از حكمت و هدايت به او هديه كنند. ولي اين دستورات هرگز به جرگه‌ي سنت نمي‌پيوندند و در حوزه‌ي زندگي عقلي و علمي بشر براي سعادت و اداره‌ي زندگي مادي او نيز نقشي اجرايي ندارند زيرا اگر وسعت بدون حكمت به اين دستورات بدهيم(مانند كاري كه فقه مي كند)

با سنتي كردن فضاي دين ، دين را به يك غله فكري - ايدئولوژيك تبديل نموده‌ايم و تغيير و انحطاط را بر آن تحميل نموده‌ايم.

در عين حال دين نيز از بعد صورت يك فرآيند تاريخي و فرهنگي را طي كرده و در يك غله تاريخي وابسته به سنت برآمده و يك مذهب اجتماعي گشته است.

بنابراين تفكر و تعقل مهم‌ترين مميزه در شناخت دين و مذهب است. از اين جهت است كه تعقل يك رابطه‌ي مستقل با مذهب پيدا مي‌كند كه قادر به گسترش يا تغيير آن است ولي قادر به تغيير مفاهيم نيست. بلكه قادر به تشخيص مفاهيم و تشخيص حوزه‌ي سنت و معرفت است. بنابراين لازمه‌ي تفكر برون ديني مي پرداخت به مذهب امري است كه به شفافيت دين هرچه بيش‌تر كمك خواهد كرد و دين را از برداشت يكجانبه و سنتي باز مي‌دارد و روح دين را همواره با طراوت خويش تازه نگاه مي‌دارد و مفاهم را به مصداق‌هاي مرده نمي سپارد بلكه مصاديق جديد مي‌آفريند. بنابراين عقلانيت هم در حوزه‌ي شناخت دين و هم در حوزه‌ي سعادت بشري نقش عمده‌اي دارد و دين نيز در حوزه‌ي شناخت و معرفت فراعقلي و تربيت اخلاقي و عرفاني بشر نقش اوليه را ايفا مي‌كند.

و اين ديدگاه والا به دين، دين را از نسبيت و سنت و ركود وا مي رهاند و به او تقدس مي‌بخشد. وي اگر ديدگاه مادي به دين داشته باشيم و از او بخواهيم كه فلوچارت سعادت ما را مشخص كند دين را به سنت تبديل كرده و به يك ايدئولوژي فكري يا يك غله‌ي علمي تبديل نموده‌ايم.

ولي آنچه مسلم است نگارنده تنها تحليلي در شكل گيري پديده اي به نام دين مدرن داشته و سخن او با توجه به كمبود علمي و تجربي وي نه تنها خالي از اشكال نيست بلكه نقد فراوان نيز مي طلبد. بدين دليل نقد و بررسي شما را لازم مي داند.

 

نويسنده: مسعود دانشي

 

1- عالم معنا، عالمي است كه صفات در آن حضور دارند و خود صفت زنده است بي‌آنكه نياز به مصداق داشته باشد و اين حيات بسيار والاتر از حيات عملي در زندگي مادي است. (مباني فكري دين اسلام نيز اين مورد را به وضوح بيان مي‌كند) و به عبارتي انسان انا الحق از اين عالم است و خود جزئي از اين صفات را در خويش دارد .

2- فطرت نشانه‌اي است كه از وجود خدا(صفات برحق الهي) در انسان نهاده شده است و تحت عنوان (تفخت فيه من روحي) در انسان مستور گشته. كشش به حقيقت، عشق، خداخواهي و .... همگي نشانه‌هايي از عالم معنا در وجود آدميند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 12:27  توسط مسعوددانشی  |